#زحل_پارت_193


_بچه پس بهونه بود؟

بردیا_نه تقدیر تو رو به من برگردوند، وقتی مدارکو دیدم از شوک بیرون نمی اومدم،من نمی دونستم کجایی،سها هیچ وقت نگفت تو کجا رفتی،غرورم نذاشت که بیام دنبالت ، چون لهش کردی بودی، تا بیام، تا تصمیم بگیرم که باید برت گردونم، فهمیدم حامله بودی ، سقط کردی،یه کینه ی سنگین افتاد تو سینه ام ،روزهای زیادی لعنتت کردم، هوای یکی زده به سرت،رفتی پی زندگیت،خودمم لعنت می دادم،حالم اصل خوب نبود،خواب های پریشون،قرص آرامبخش،یکی از دوستام گفت:

برو دنبالش، این که نشد کار، تو داری خودتو نابود می کنی،برو حداقل شک نکنی به نامردیش...اومدم ...

با شوک گفتم:

_اومدی؟کی؟چرا من نفهمیدم؟چرا نیومدی پس دنبالم؟

بردیا توی چشمم،جستجو گر نگام کرد و آروم گفت:منتظر بودی؟

_همیشه

_چرا ازدواج کردی

با بغض و درد گفتم ":چون هیچ کسو نداشتم که پیشش بمونم،تو ترکم کرد ه، بودی فکر کردم هیچ وقت نمیای،فهمیدم امیدمو ازدست دادم ، پدرو خواهرم مردن...داشتم خفه می شدم از اون حال بد...سر بار طلعت اینا بودم...

بردیا از جا بلند شد به طرف پنجره اتاق رفت و گفتم:

_بردیا بچه ها...

romangram.com | @romangram_com