#زحل_پارت_195


_مهری خانم...

بردیا_مهری شب دارو می خوره،داروهاش قوی ان، نمی تونه بیدار شه.

_خیانت...بردیا برگشت نگام کرد و گفتم":اگر بفهمه چه طوری تو چشمش نگا کنم؟اون زنه خوبیه!

بردیا چشماشو ریز کرد و گفت:زحل!چی می گی؟

_بردیا من سال ها به اجبار ، بعد به اختبار مواد فروشی کردم،تموم اتفاقا زندگیم دردناک بوده،تموم اعضای خونوادمو تعلقاتمو از دست دادم چون...چون من با مواد همین کارو با دیگرون کردم ، همه ش به خدا گفتم "چرا من؟!چرا این قدر باید بی چاره باشم..."بعد فهمیدم چون منم راه درستی رو نرفتم،چون به گناهم ادامه دادم...می ترسم بردیا،دارم از دوریت دیوونه می شم،تموم اون سال ها،این روز ها چشمامو می بندم و تورو می بینم، تنم تب کرده از نبودنت،اما می ترسم که مهری بفهمه و بازم...

بردیا صورتم و به احاطه یدستش گرفت و گفت:

_گوش کن زحل من نمی خوام این کارو بکنم،اما مهری اصلا نمی تونه با من رابطه ی زناشویی داشته باشه ، بیماره،قدرتشو نداره،شاید تو این دوسال زندگی سر جمع بیست بار هم با هم نبودیم...من چی پس زحل؟!مهری اینو درک می کنه؛تو این جایی ، زن منی...چه طوری تحمل کنم زحل؟!

دستمو گرفت و دنبال خودش کشوند،اعتراف می کنم انگار تو سینه ام یه انرژی مضاعفی وُول وُول می زد ، می خوام

برم تو بغلش،دوباره تجربه ی باهم بودن،خاطراتمون زنده می شن،بعد این همه می خواییم کنار هم باشیم مثل یه زن و شوهر واقعی،بدون اون استرس که همیشه داشتم _که بردیا می ره،بردیا ولم می کنه،بردیا می ره سراغ یه زن دیگه..._ حالا پای دوتا بچه وسطه ،بعد چهار سال دوری ثابت شد بهمون که نمی تونیم،هر جا با هر کس باشیم وقتی به هم برسیم ، مثل دو قطب مخالف همدیگرو جذب می کنیم

عطش بی انتهامون رفع نشدنی بود، مدام تو بغلش می گفتم "زحل خواب نیستی؟!"بعد زندگی با صالح تازه دارم می فهمم که چه قدر تفاوت داشتن با هم،زمزمه های بردیا،نوازشاش، این که منو بلده،می دونه کجا رئوف باشه ، کجا برام یه تجربه ی هیجان انگیز درست کنه؛این که می دونه در آخر نباید تنهام بذاره و بخوابه باید بایه محبت بیشتری منو تو آغوشش نگه داره، درست مثل عادت سال های قبل، فکر می کرد بازم می ترسم و کابوس می بینم،کابوسام با خودش کم و کمتر شده بودن و ترسم...

بردیا_من همین جام زحل.

romangram.com | @romangram_com