#زحل_پارت_162
برگشتم شاکی نگاش کردم، شاکی تر نگام کرد و گفت:چیه؟
جوابی بهش ندادم و از پله ها پایین رفتم و داخل اتاق شدم.آوا همین طور ی گریه می کرد،پوشک آوردم عوضش کنم،بردیا گفت:
_بشین اول شیر بده، بعد عوضش کن.
رو صندلی نشستم، به بردیا یه نگاه کردم، می
خواد تو اتاق بمونه؟جلوی اون شیر بدم؟یه کم لفت بده، بره. بچه ام چه گناهی کرده همین طور داره گریه می کنه؟
بردیا_چرا این قدر دور خودت می گردی،بشین دیگه،هی می شینه پا می شه،چی می خوای؟
_برو بیرون شیر بدم.
بردیا اخم کرد و گفت: دیگه چی؟بشین ببینم.
اومد بالا سرم ایستاد و با اخم گفت:
_شیر بده.
_بالا سرم وایسادی، نمی تونم، برو اون ور.
romangram.com | @romangram_com