#زحل_پارت_163
بردیا شاکی با صدای آروم گفت:
_تو می خوای این جا باشی، بچه ها رو بزرگ کنی، بعد...
_بعد چی؟نمی شه تو نبینی و من شیر بدم؟
بردیا با سکوت معنی داری نگام کرد ، ازم فاصله گرفت و رفت اون طرف اتاق .
نشستم شروع به شیر دادن بچه ام کردم. آروم زیر لب لالایی براش خوندم ولی نه یه لالایی کودکانه، یه شعری که انگار برای خودم و بردیا می خوندم.
*امشب نیستی
دیگه این جا نیستی
شهرمون بی روحه
می رم تو خیابون
بی تو غصه و غم قدر یه کوهه
برگرد
romangram.com | @romangram_com