#زحل_پارت_160
مهری با همون لبخند گفت:منیر خانم؛اسم های قشنگین، درست می گم؟
منیر خانم _مهری جان به نظر من که هم خوبه، هم جدیده،نه بردیا؟
بردیا از جا بلند شد و گفت:
_اگه مهری جان دوست داره، من حرفی ندارم.
نگاش نکردم، اما حس کردم سینه ام داره آتیش می گیره،بردیا رفت اون سر اتاق،آوات رو تو بغلش گرفته بود، آروم نوازشش می کرد،مهری و منیر خانم شروع به حرف زدن کردن،منم غرق افکارم بودم...
اگر صالح بود... بهم اهمیت می داد، ازم می پرسید چی بذاریم؟ چی دوست داری؟ ..معنی اسم ها رو می پرسید... می گفت زحل بچه هامون به تو شبیهن، حتی اگه شبیه من نبودن...اما بردیا با من سر جنگ برداشته، دل می شکنه...
از آخرین بار،که چشمام تو رو دیدن
فهمیدم که عشق یعنی نرسیدن
با رفتن تو،از عشقم کم نمی شه
تو قلبم می مونی، واسه همیشه
_زحل!
romangram.com | @romangram_com