#زحل_پارت_157

مانی _نرفت،رفت پیش پدرم.

با گریه و بغض گفتم:حامله بودم،ترسیدم،همیشه همه رو همه کسو، همه چیزو، به من ترجیح می داد،گفتم به خاطر خونواده ات از همه می گذری؟، گفت:از همه...از همه!، حرفش تو گوشم بود. من خونواده می خواستم،بردیا گذروندن روزاشو می خواست.

مانی_تو سرت چی می گذره؟... بردیا عاشقت بود، وقتی

گفتم زحل رفته،بردیا مرد،مُرد زحل، تو کجا بودی ببینی؟ عزای باباشو ول کرد و عزای تورو گرفت،وقتی فهمید که حامله بودی و سقط کردی، بردیا دیگه اونی نشد که بود...تو بچه اتونو نکشتی، تو برادرمو کشتی...

مانی هم صندلی رو عقب داد و از در هال زد بیرون. با چشمای خیس و با گریه به جمع نگاه کردم.همه با غم و سکوت منو نگاه کردن. گفتم:

_منو درک نمی کنن،زن ها که عاشقن، می ترسن،وقتی مادر می شن می ترسن، وقتی تنها می ذارنشون، اونم در حالی که عاشقن ومادر، انگار...دارن...دارن... می کشنشون بالای دار

بهناز از سر میز بلند شد، اومد سرمو تو بغلش گرفت،سها دستشو رو شونه ام گذاشت و طلعت و مادر بردیا با غصه نگام کردن و گفتم:

_منم مردم بخدا.

حوالی غروب بود که با مادر بردیا به طبقه ی بالا رفتم،کلا طبقه ی مجزایی نبود، یه خونه ی دوبلکس بود که اتاقا طبقه ی بالا بود به علاوه ی یه سرویس و یه راه روی پهن که مبل و تلویزیون گذاشته بودن توش.

مادر بردیا که حالا فهمیده بودم اسمش "منیرخانم" هست، در زدو با هم داخل اتاق شدیم، بچه ها هم تو بغلمون بودن، بردیا هم کنار مهری روی مبل کنار تختش نشسته بود، مهری برای برای بردیا کتاب می خوند، به کتاب تو دستش نگاه کردم "مثنوی مولوی"بود. کتابو بست و به ما لبخندی زدو گفت:

_خوش اومدید.


romangram.com | @romangram_com