#زحل_پارت_156
_دیوونه شدی؟
بردیا_آره دیوونه شدم، چهار ساله دیوونه شدم.
_برو تیمارستان خودتو معرفی کن، می بندنت که آبرو ریزی از سرت بیافته.
بردیا_اخه علت دیوونگیم ور دلمه.
_می خوای منو بندازی بیرون؟!!پشیمون شدی آوردیم؟
مانی_وای! باز شروع شد؟!چتونه؟!
_چمونه؟ چشه؟ من حرف زدم؟صبح جگرمو خون کرد تا آوردم پیش بچه ها، دلش خنک شد،الانم آبروی منو جلوی مادرت و طلعت ریخت...
بردیا با حرص از جا بلند شدو گفت:
_من هیچ وقت دلم ازت خنک نمی شه زحل،هیچ وقت..."راهشو کشیدو رفت.
به طرف پله ها با دهن باز و حرص به رفتنش نگاه کردم،بهار دستمو گرفت و به مادرشون نگاه کردم، با غصه نگام کرد، با بغض گفتم ":
_منو ول کرد رفت...رفت...
romangram.com | @romangram_com