#زحل_پارت_152
بردیا_می شینی می خوری زحل.
_می گم میل ندارم!
"بردیا جدی و شاکی گفت"
بردیا_داری یه گونی دارو می خوری،غذا هم نخور، تا شیرت خشک بشه.
با سکوت حرصی نگاش کردم و مانی گفت:
_بابا نمی تونه الان بخوره دیگه، یه یک ساعت دیگه می خوره.
بردیا_می شینه می خوره!لج نکن،تا حالا داشتی می خوردی...
_لج نکردم، دیگه نمی تونم بخورم
بردیا با حرص گفت:شبیه بچه های سه ساله ای که حالت دفاعی دارند، الان خودت نیستی،دوتا بچه ی نوزاد جونشون به تو وصله و جون تو هم وصله به اونا، چون اگه یه مو از سرشون کم بشه، من می کشمت زحل، تو هنوز اینو نفهمیدی.
با حرص گفتم:من مادرشونم...
بردیا با عجله گفت:تو فقط به دنیا آوردی...
romangram.com | @romangram_com