#زحل_پارت_153
_من به دنیا اوردمشون،نه ماه تو شکم من بودند،من بودم که نه ماه تنم لرزید که اتفاقی براشون نیافته، ویارشو من کشیدم،از خون و جون من رفت،همون اندازه که تو برای به وجود اومدنشون سهیم بودی، منم بودم، خیلی خیلی بیشتر بود، که کمتر نبود. تو حق نداری این طوری باهام رفتار کنی...
بردیا با حرص بهم گفت:
_بهت هیچ وقت اعتماد ندارم.
با حرص مشتمو رو میز جمع کردم و گفتم:
_بذار ساکت باشم.
بردیا_بچه با بچه مگه فرق داره؟
با چشمای گرد و با حرص نگاش کردم، انگشت اشاره به علامت سکوت رو بینی و لبم نگه داشتم و گفتم:
_بردیا هیس!...
"احمق تو جمع داره چی می گه؟مغزش رد داده؟!...
بردیا_تو برای رها کردنت بچه اتو کشتی.
چشمامو با حرص گذاشتم رو هم، اصلا بردیا از کجا فهمید؟بهناز...
romangram.com | @romangram_com