#زحل_پارت_149

بهار کنار من نشسته بود، به سقف نگاه کرد، بی حوصله وعاصی! مثل بردیاست،اونم به سقف نگاه می کنه...

مانی یه تک سرفه کرد و مادر بردیا گفت:

_زهره جان بخور...

بهار_ای بابا ااا.

مانی زد زیر خنده گفت:زهره؟!زهره کیه؟

مامان بردیا شاکی گفت: ا خوب یادم می ره!

_اشکال نداره،ممنونم.

بهار_زحل مامان،زحل یعنی" دوری کردن ".

بردیا پوزخند زد، این قدر محسوس، که برگشتم نگاش کردم، ولی اصلا نگاهم نکرد.

سرمو انداختم پایین، مشغول غذا شدم، که سها بچه به بغل اومد وگفت:

_اسم بچه هارو چی می ذارین؟


romangram.com | @romangram_com