#زحل_پارت_134

_انگار یادت رفته الان نقشت چیه؟الان پرستاری همین.

نگاهم یه هو سرد شد... این قدر سرد، که حتی داخل چشمام هم یخ زد،بدون این که حرفی رو تایید کنم یا جوابی بدم، سکوت کرده، رو مو برگردوندم و دیگه نگاش نکردم. شاید زیادی پیش رفتم،همه چی تموم شده،مابرای گذشته ها بودیم، الان...الان...همه چی تغییر کرده. من یه زن مطلقه و بیوه ام،بردیا هم یه مرد متاهل، این مهم ترین نقشیه که ما داریم و یه وجه اشتراک، در حقیقت ما دو تا بچه ی مشترک هم داریم و تنها همین!در خونه رو باز کرد، حتی سر بلند نکردم خونه

رو ببینم جلوی پامو نگاه می کردم، به همون کفشای کرم رنگ مدل عروسکی، که دور پام بند می خورد، به پیراهن سفید بارداریم، که لبه های دامنش روی پام بود و با پوستم همخونی خوبی داشت...

شاید الان باید پیراهن مشکی تنم می کردم،این مناسب تر بود...

منو آورده ی خونه ی پدر زنش؟ تو رو نه، پرستار بچه ها شو... یادت نره زحل... این قدر تکرار می کنم، تا یادم بمونه:

پرستار

"پوز خند بی صدا زدم "ورودی باز شد و صدای آشنایی گفت:سلام چه قدر دیر کردید.

سر بلند کردم و بهنازودیدم. لبخند تلخی زدم، خودش اومد جلو، صورتمو بوسید و گفت:خوبی؟

_خوبم.

_داداش "پشت بهناز، دختری ظریف تر از بهناز دیدم حتما بهاره، اسم اونو قبلنا بیشتر شنیده بودم "اومدم کفشامو در بیارم بردیا آروم گفت:

_نمی خواد در بیاری.


romangram.com | @romangram_com