#زحل_پارت_133

که یه هو یه دادی زد،یه دادی زد، که فکر کردم تصادف کردیم،از دادش یه جیغی زدم از ترس و هول که ته لوزم به سوزش افتاد، با وحشت نگاش کردم و عصبانی گفت:"

_این قدر گریه کن شیرت خشک بشه، بعد بگو من قاتل نیستم.

_بردیا به خدا می زنم یه جات از درد بمیری ها،خوب این دادی که تو زدی، شیرم خشک شد.با گریه خشک نمی شه، با دادای تو خشک می شه.

خنده اش گرفته بود و نمی خواست بخنده،واقعا دیونه شده بود!

تا برسیم خونه اش، هردو زل زدیم به راه پیش رو.

دم یه خونه ی ویلایی دو طبقه نگه داشت و گفتم:

_این جاست؟

بردیا _نه.

_نه؟!! پس کجاست؟

بردیا _این جا خونه ی پدری مهریه.

خونه ی پدر زنت برای چی."بردیا شاکی نگام کردو گفت:"


romangram.com | @romangram_com