#زحل_پارت_135

بهناز _بهار بیا،زحل،این بهار خواهرمونه.

به بهار لبخندی آروم و کوتاه زدم، باهاش دست دادم و بهار نگاهی ساده و بی شیله و بی حیله کرد و گفت:"زحل تویی؟

صدای سها رو شنیدم که می گفت:سپنتا پله هارو بالا پایین نکن مادر، می افتی،بیا ببینم.

زیر لب آروم تکرار کردم: "سپنتا"

بردیا_مانی کجاست؟

بهار نگاهشو از من گرفت وگفت:رفت پوشک برای سپنتا بگیره

بهناز آروم کنارم گفت:دعواکردین.؟

_دعوا؟برای چی؟ما صنمی نداریم که دعوا کنیم، جز این که پرستار بچه هام.

بهناز _چی؟

صدای گریه ی یکی از بچه ها اومد، صدای مسنی گفت:

_بهار...بهار...بهناز...بیایید بچه داره گریه می کنه.


romangram.com | @romangram_com