#زندگی_مهرسا_پارت_96

به شرکت رسیدند .. ماشین رو پارک کردند ... از پارکینگ در اومدند و به طرف آسانسور رفتند .

-بعید نیست .. اما در کل از این همه صداقتت خوشم میاد .. ..

هر دو سوار آسانسور شدند ..

-ممنون .. نوه حاجی .. منم میخوام یه واقعیتی بهت بگم ..

-اولم نگو نوه حاجی .. دومم .. بگو میخوای چی بگی ..

آسانسور ایستاده بود تا اون ها پیاده بشن .. هر دو از اون پیاده شدند ..

-نگفتی چی میخوای بگی .. ؟؟

مهرسا روبه روی برسام قرار گرفت ..

-تو هم با اون چیزی که من در موردت شنیده بودم خیلی فرق داری ..


romangram.com | @romangram_com