#زندگی_مهرسا_پارت_95
برسام که نگاه مهرسا رو به خودش دید ادامه داد ..
- چند ماه پیش که که بعد از مدت ها دیدمت .. گفتم این یه دختر بچه است .. از اون هایی که باید روی کوله مدرسشون کلی عروسک آویزون کنند.. ولی دو ساعت بعدش که جلوی حاجی عمو سرت رو بلند کردی گفتی من با برسام ازدواج نمیکنم .. حسابی شوکه شدم .. حتی باورت نمیشه اگه یه چیزی بهت بگم ..
-چی ؟؟
-اون روز که به بابا گفتی .. عمو میشه منم نظرم رو بگم .. درمورد جای مراسم بود که تو باغ باشه یا تالار ..
-خوب آره یادمه ..
-یه لحظه صدای حاجی شنیدم که به بابا گفت .. ” فرامرز .. چیزی که منتظرش بودی الان میبینی .. خوب نگاه کن .. ”
-یعنی چی .. ؟؟؟
-نمیدونم .. اما بعدش تو که گفتی من راضی به این ازدواج نیستم .. دیدم تنها کسی که تعجب کرده خود من بودم .. همه انگار می دونستن قرار این کار رو بکنی ..
-اون که آره .. پاچه همشون یه دور گرفته بودم .. یه چیز میگم .. یه چیز میشنوی .. آخراش طوری بود حاجی که من میدید .. زیر لب غر غر میکرد .. فکر کنم جدو آباد منو زیر سوال میبرد .. به خصوص فرهاد
romangram.com | @romangram_com