#زندگی_مهرسا_پارت_162
شهاب با سر تکون دادن نشون داد که حالش خوبه . هنوز شوکه شده بود . تو دلش به خاطر لطفی که مهرسا در حقش کرده بود ازش ممنون بود . همه چیز یهویی پیش اومده بود . آرام از احساس اون خبر داشت . یعنی این همه شب های که تا صبح با فکر آرام بوده دیگه داره تموم میشه و اون میتونه آرام رو واسه خودش داشته باشه .میتونه ساعتها بشینه و صورت زیبایی اون رو تماشا کنه .. حالا حالش کمی بهتر شده بود .با صدای برسام از خلسه ای که فرو رفته بود بیرون اومد.
- این هیچیش نیست مهرسا جان .. پاشو ما دیگه باید بریم .. اینا کلی با هم حرف دارند .. فقط بزار گارسنو صدا کنم بگم وسایل ریز درشت از جلوشون بردارند و آهان بگم یه چند تا آب پرتقال هم بیارن لازم میشه واسشون ..
شهاب – برسام ..
-زهر مار ..پسره احمق .. یه لحظه نگاه کن چی کار کردی .... این از مهرسا که استرس داره .. حالش خوب نیست ...به خاطر لطفی که در حق توی بی عرضه کرده حتی ازش یه تشکرهم نکردی نگرانه .. اونم از آرام خانوم که فکر کنم بعد از این که با بدبختی کلی تته پته گفتن تونستی بله رو بگیری یه شکسته بست لازم هست . طفلی صورتش با میز موازی شده ..
با جمله آخر همه به صورت آرام نگاه کردند که از خجالت صورتشو تو یقش برده بود . شروع به خندیدن کردند. حتی خود آرام هم شروع به خندیدن کرد .
شهاب با خنده رو به برسام کرد .
شهاب- خدا نکشه پسر تو رو ... اون که حتما .. اگه خدا بخواد منم بتونم با آرزوم برسم یه شیرینی این آبجی خانوم پیش ما داره .. .. دسش درد نکنه .. خواهری رو در حقم کامل کرد ..
برسام – ببینیم چی کار میکنی ... مهرسا پاشو ما هم بریم .. کلی کار دارم .. این دو تا لیلی و مجنون هم تنها بزاریم فکر کنم زیاد با هم حرف دارند .. از بحث سر آینده بگیر تا در مورد خوراکی ها به خصوص آب پرتقال .
برسام تک خنده بلندی کرد که از خنده اونا به لب همشون خنده اومد . مهرسا بلند شد و بعد از خدا حافظی اونها رو تنها گذاشتند و به طرف ماشین برسام رفتند . برسام ریموت رو زد وارد ماشین شدند . ماشین و روشن کرد و را افتاد .. ..
romangram.com | @romangram_com