#زندگی_مهرسا_پارت_163

-تو آلو تو دهنت نمیخیسه نه ...

مهرسا سرش رو بلند کردو به صورت برسام نگاه کرد . اثری از دلخوری و عصبانیت نبود . از ته چهرش نمیشد چیزی فهمید .

-نمیدونستم ناراحت میشی . آخه امروز با آرام حرف میزدیم از لا به لای حرفهاش فهمیدم که خودش هم نسبت به شهاب بی میل نیست . واسه همین اون حرف رو زدم . فکر میکنی کار بدی کردم .

-نه دختر جون کار بد که نه . اما واقعا این دوست مارو داشتی سکته میدادی...

-اونا که جای خود... خودمم داشتم سکته میکردم . گفتم الان شهاب پا میشه کاسه کوزه رو رو سرم خالی میکنه . خیلی ترسیده بودم .

- ترس واسه چی....تا وقتی من پیشتم از هیچی نترس . فقط شانس آوردیم آب پرتقال رو میز نبود اگه یه ذره بیشتر اونجا میموندیم آرام خانم این بار رو صورت هر دومون خالی میکرد .

-طفلی خیلی معذب بود صورتشو دیدی قرمز شده بود . فکر میکنی الان دارن چی کار میکنن .

-هیچی ... هر دو دارن به جون تو دعا میکنن .

بعد به صورت مهرسا نگاهی انداخت . ادامه داد


romangram.com | @romangram_com