#زندگی_مهرسا_پارت_161
-شما که منو کشتین . .. چیزی شده .
برسام که از حالات آرام متوجه موضوع شده بود دستش رو روی شونه شهاب زد و گفت : نگران نباش . فکر نکنم این خواهرتون کار بدی کرده باشه .
مهرسا که از حرفهای برسام حس خوبی گرفته بود این بار قاطعانه صحبت کرد .
-راستش شهاب جان من دیروز وقتی با برسام صحبت میکردم .. متوجه علاقه شما به آرام شدم .. این شد که امروز بدون این که بهتون بگم با آرام صحبت کردم و از ایشون خواستگاری کردم .. البته خواستگاری رسمیش باشه با شما .من فقط یه ذره موضوع رو براشون باز کردم ..
شهاب شوکه شده بود . فقط تونسته بود سرش رو بلند کنه به صورت خندان مهرسا نگاه کنه . تعجب رو میتونست تو صورت خودش هم ببینه .
آرام صورتش دیگه به یقه اش رسیده بود . گرمای بالای را در خودش حس میکرد . فکر میکرد الان میتونه تا چند تا دیگه هم بستنی بخوره . ولی این گرما فرو کش نکنه . حس میکرد از بینی گوشهایش آتیش در حال بیرون اومدن هست . مهرسا که صورت شهاب رو دید نمی دونست مات بودن صورت اون رو به چه چیزی بگذارد . به خیال خودش که او از کار مهرسا خوشش نیومده بود . نگران و ترسان شروع به حرف زدن کرد -اقا شهاب .. چی شد به خدا نمیخواستم تو زندگیتون فضولی کنم . ... برسام گفت ..شما آرام دوست دارید . من فقط خواستم کاری واستون کرده باشم .. به خدا... آقا شهاب ...
همه این ها رو تند تند به زبون آورده بود . دیگه داشت به گریه می افتاد .. صداش لرزش داشت .. یعنی کارش اینقدر بد بود ... شهاب هنوز ساکت بود . برسام که تا الان ساکت بود و داشت به صورت سه تاشون نگاه میکرد دو دست مهرسا رو یا یک دست بزرگ مردانه اش در دست گرفت سعی کرد اون رو اروم کنه و گفت :
-مهرسا ... عالی بود ... ای ول داری ... ولی یه ذره یواش تر دختر خوب ... پسر مردم سکته دادی که .. آخه به قیافش نگاه کن ... با دوست خودت نشستی همه چیز اروم بهش گفتی اون وقت به دوست من که رسیده یهو همه رو رو کردی .. خوبه سکته نکرده ..
بعد رو کرد به سمت شهاب مشتی به بازوی شهاب زد و گفت : -چی شدی داداش ..؟؟. مردی ..؟؟. شهاب..؟؟ دکتر لازمی ..؟؟ داداش سرتو بالا کن ... سکته اول رو رد کردی نه داداش ... ؟؟..
romangram.com | @romangram_com