#زندگی_مهرسا_پارت_160

-خوب خدارو شکر .... راستش این خواهرتون بدون اجازتون کاری کرده ....

برسام که متوجه منظور مهرسا شده بود به صندلیش تکیه داد .. دست هاش رو بغل گرفت و به اون ها نگاه کرد ..

آرام از روی صندلی بلند شدو گفت : بهتره دیگه من برم . دیرم شده .

-کجا بری ؟؟...نه عزیزم .. بشین ...

- گفتم که باید ..

-آرام !!!

با صدای مهرسا که اصلا لحن آرامی نداشت آرام روی صندلیش نشست و سرش را پایین گرفت ..

حالا داستان جالب تر شده بود .برسام با ابروی بالا رفته به مهرسا نگاه میکرد و از قیافه آرام هم متعجب بود

-داشتم میگفتم .. من یه کاری کردم ... نمیدونم این رو چه طور تعبیر میکنید . امیدوارم به عنوان یه برادر از دستم ناراحت شین . قصد فضولی نداشتم .


romangram.com | @romangram_com