#زندگی_مهرسا_پارت_157
-اینا ساخته ذهنته . اون از من مصمم تره . میبینی که فقط شما دو تایین که میدونید ما زنو شوهریم . حتی مقامی هم نمی دونه . اما خوب نمی تونم منکر این بشم که خیلی هوامو داده ..
-یه سوال بپرسم مهرسا ؟؟
-آره راحت باش ..
-خوب میدونی .. میخوام بدونم تو این چند ماه شناخت کافی ازش پیدا کردی .. دلت نخواسته بهش نزدیک بشی ..
-راستش .. نمیدونم .. بعضی روزها به حدی بهم توجه داره .. که اصلا یادم میره این یه ازدواج اجباریه ....آرام خیلی بهم توجه میکنه .. دوست ندارم این قدر بهم نزدیک باشه ..
-چرا ؟؟
-خوب خودت که میدونی .. من ارتباط خوبی به خانواده ام نداشتم .. توجهی هم از طرف کسی ندیدم .. از طرفی هم هیچ وقت با کسی دوست نبودم .. اما حالا با توجه ی که برسام بهم داره دوست ندارم بهش وابسته بشم ..ازدواج ما اجباری بوده .. اون به خاطر قرض و چک و سفته بهم بله داده .. منم به زور دعوا کتک این کار رو کردم .. معلوم نیست تو آینده قراره چی پیش بیاد .. دوست ندارم وقتی داریم از زندگی هم بیرون میریم ضربه ای روحی بهم وارد بشه .. متوجه منظورم میشی ..
آرام سری تکون داد ..
-میدونم .. دوست نداری بهش وابسته بشی .. .. اما مهرسا حیفم میاد که این رو بهت نگم .. شما دو تا خیلی بهم میاید .. من قبلا چند تا از دوست دختراشو دیدم ..بعضی موقع ها می اومدند شرکت .. اما وقتی برسام رو با اون ها میدیم دو تا خط افقی بالای ابرو هاش بهم گره خورده بوده .. اما وقتی پیشته این طور نیست .. حس میکنم تو براش با اون ها فرق داری و .. وقتی تو باهاشی . اون خودشه .. خود برسام ..
romangram.com | @romangram_com