#زندگی_مهرسا_پارت_158
-بستنی خوری اونم تنها تنها . خیلی نامردین
صدای برسام اونا رو از حرف های که میزدن دور کرد . به طرف صدا برگشتن . برسام و شهاب بودند . آرام با دیدن شهاب لپاش گل انداخته بود هر دو از جاشون بلند شدند به اون ها سلام کردند .. .
مهرسا خودش رو به سمت آرام کشید وزیر گوشش زمزمه کرد : ما بقی کارها با من . فقط داشته باش . شهاب هم با صدای اروم به هر دوشون سلام کرد .
بعد همه دور میز چار نفره کافی شاپ نشستند .
-فکر کردم تنها رفتی . کل شرکت دنبالت گشتم
به سمت برسام برگشت . -یه نیم ساعتی میشه که کارمون تموم شده . با آرام اومدیم یه حال و هوای عوض کنیم .
در سکوت بستنی ها خورده میشد . نگاه همه به ظرفها ی بستنی بود . اما همه به چیزی غیر اون فکر میکردند. شهاب به اولین باری که در جمع خودشون بستنی کی خورده و به لذت بی نظیری که بهش میداد و با خودش میگفت این دختره یه چیزی میدونه همیشه بستنی میخوره . به جاش من قهوه تلخ . آرام به حرفهای مهرسا فکر میکرد .
مهرسا به حرفهای که میخواست الان بزنه و برسام
برسام خودش هم نمی دانست به چه فکر میکرد . مسلما به مهرسا . به این که چقدر خوب شد که تنها به خانه نرفت . الان میتونست اون رو به بهانه ای به بیرون بکشد و تا شب با او باشد . چون خانه رفتن آنها میشد غذا خوردن و هر کدام به اتاقهایشان رفتد . با صدایی مهرسا همه از پیله ای که به دور خودشون تنیده بودناد بیرون اومده اند .
romangram.com | @romangram_com