#زندگی_مهرسا_پارت_143

-هیچی . فقط . شهاب خیلی آرومه و آرام زیادی شلوغ . بعدش هم تو میگفتی اون اوایل از آرام خوشش نمی اومده ؟

-هی دختره حرف دهن من نذار نگفتم خوشش نمی اومد گفتم از بس این دختره حرف میزد دوست داشت دختر رو خفه کنه . اونم میدونی چرا .؟؟ چون آرام یه دقیقه ساکت وای نمی ایستاد که شهاب دلش آروم بگیره بتونه جلوی احساساتشو بگیره ...

-اما این دختره حسابی از شهاب کینه داره نمیدونم چرا اما معلومه اصلا از اون خوشش نمیاد .

برسام غذای داخل دهانش رو قورت داد .. کمی ته دیگ داخل ظرفش گذاشت .. چند تا سیب زمینی هم داخل ظرف مهرسا گذاشت اشاره کرد مهرسا هم بخوره ..

- میدونم اون سوئتفاهم بود . . شهاب همش تو نخ آرام بود ...گفتم که نمی تونست جلوی دلشو بگیره . این دختر هم فکر کر که شهاب چشم ناپاک داره حسابی از خجالت اش دراومد شهاب هم هر کاری کرد نتونست قانعش کنه از اون موقع هم شدن موش گربه . یا در حال قایم موشک یا هم اینکه واسه هم متلک میندازن .اما این پسره بد جور خاطر این دختر رو میخواد .

- شاید کسه دیگه ای رو دوست داشته باشه . شهاب پسر خوبیه . نمیشه در موردش این طوری فکر کرد .

-به همین سادگی نبوده که پسره احمق دختر رو برداشته برده کافی شاپ .خواسته از راز دلش بگه . کلی دست پاچه شده . بعد به جای خواستگاری بعد از کلی سرخ آب سفید آب شدن آخرش هم نمی دونم چی به این دختره بیچاره گفته دختره هم لیوان آب پرتقال رو تو صورت شهاب خالی کرده . اینم با روی رنگی نشسته رفتن دختر رو دید زده .

مهرسا از حرف زدن برسام که حالت خنده داری داشت بی پروا زد زیر خنده .

-واقعا ... یعنی آرام آب پرتقال تو صورت شهاب خالی کرده .


romangram.com | @romangram_com