#زندگی_مهرسا_پارت_142

-چون از بس حرف میزنه بعدش یعنی خودت هنوز نفهمیدی .

-نه چی رو باید بفهمم .

سرش را بلند کرد و با بهت به برسام خیره شد

-بعد میگید ما دخترا خیلی باهوشیم ... امروز ندیدی سر ناهار جیرجیرک چقدر آروم بود .... اصلا شک نکردی .

-چرا .. واسم جای تعجب داشت . اول فکرکردم باهامون جور نیست خجالت میکشه اما با تو معمولی بود حرف میزد اما با شهاب حرفی نزدیعنی در کل زیاد با شهاب جور نیست . یعنی شهاب خودش هم ساکت بود....

سرش رو بلند کرد به چشمهای برسام نگاه میکرد گویا می تونست درستی فکرشو از نگاه کردن به برسام متوجه بشه .

-دروغ !!... یعنی . شهاب آرام دوست داره .. اصلا باورم نمیشه ..

-چرا مگه . شهاب چشه ؟

برسام لیوان جلوی مهرسا رو برداشت .. کمی داخل اون دوغ ریخت و جلوی مهرسا گذاشت .. کمی هم داخل لیوان خودش ریخت کمی از ان نوشید .


romangram.com | @romangram_com