#زندگی_مهرسا_پارت_141

و باز هم در دلش گفت یعنی این توجه هم به خاطر امانت بودنش پیشته . بعد به خودش جواب داد شاید !!!!

-بعد اون موقع میشم چاق.... مثل آرام

-آرام که چاق نیست .... یه کوچولو پر

همانطور که دیس غذا رو توی بشقابش خالی میکرد به حرف های مهرسا گوش میداد .

-هوی .. خوب دختر مردم دید میزنی ها . چی کار اون داری تو

-من غلط بکنم با اون جیرجیرک کار داشته باشم . اما دل یکی رو بد جوری برده .

چنگالش رو برداشت و به داخل رشته های داخل بشقابش برد و.. کمی از آن رو جدا کرد داخل دهانش گذاشت ..

-حالا چرا جیرجیرک . ؟ طرف کیه ؟

چشمانش رو بست .. واقعا این دستپخت این دختر ریزه میزه بود .. چه عطر و بوی هم داشت ..


romangram.com | @romangram_com