#زندگی_مهرسا_پارت_144

و دوباره خند اش شدت گرفت . مهرسا خندان جلوی برسام نشسته بود و برسام دائم فکر میکرد احساسش نسبت به او فقط حس مسئولیت پذیری .

-بخند ..بخند دختر جون .. تو که جای اون بد بخت نبودی ببینی چی کشیده . تا چند وقت بد جور افسرده بود .. هنوز هم هست . هر بار که آرام میبینه اول به دستاش نگاه میکنه تا از نبود حلقه مطمئن شه .

-خب اگه این طوره خانواده اش بفرسته باهاش حرف بزنن .

-دلت خوشه ها ...کدوم خانواده . پدر ومادرش فوت شدن . وقتی خیلی کوچیک بود . حالا هم فقط یه خواهر دبیرستانی داره که خودش قیمشه و مراقبشه . خانواده دیگه ای هم نداره . می خوای کی بره با آرام حرف بزنه . تنها دوستش هم منم . من هم که اصلا حوصله این دختر رو ندارم .

-حالا شاید من باهاش حرف زدم . اگه این کارو بکنم شهاب ناراحت مشیه ؟

-نه بابا چه ناراحتی . ولی فکر نکنم این دختره راضی شه . دلش از این پسره بد جور پره

-اصلا فکر نمیکردم همچین اتفاقایی بین اینا رخ داده باشه . اصلا نشون نمیدادن .

-منم فکر نمیکردم ته بشقابتو در آری . بعد به ظرف غذا اشاره کرد و گفت : ببین همشو خوردی .

مهرسا به بشقابش که خالی بود نگاه کرد وگفت :


romangram.com | @romangram_com