#زندگی_مهرسا_پارت_124
-هر نوع کار ممنوعه ای ...
چهره برسام کمی تو هم رفت .. مهرسا که قیافه برسام رو دید به خنده افتاد ..
-چی شد پسر عمو جان .. خوبی ؟؟
-..
-اوه اوه جذبه رو .. بزار تا اون فکر منفیت بیشتر قیافتو درهم نکرده برات توضیح بدم ..
و بعد با لودگی از جاش بلند شد .. تو آشپزخونه قدم زود و شروع کرد .. و با انگشتاش دونه دونه شروع به شمردن کرد ..
-یک .. اول از همه میرفتم رو میز ناهار خوری جفت زانو مینشستم شروع به غذا خوردن میکردم .. اونم به نظرت کجا ..؟؟ درست سر جای حاجی ..میدونی که چقدر وسواس داره . .. بعدش که اونا از مسافرت می اومدند دوباره همگی میرفتیم سر جامون غذا بخوریم فکر اینکه اگه حاجی بفهمه درست روی میز ناهار خوریش اون طوری نشستم چه حالی میشه .. حسابی دلم خنک میشد تا چند وقت حسابی شارژ بودم ..
دو .. بهترین مزه این بود که موقع غذا خوردن حرف میزدم .. صدای موسیقی رو بلند میکرد و موقع غذا خوردن آواز میخوندم ..
باورت نمیشه برسام بعضی موقع به حدی سر میز غذا سکوت برقرار که همش سر مو بلند میکنم بهشون نگه میندازم ببینم زنده ان یا نه ..
romangram.com | @romangram_com