#ز_مثل_زندگی_پارت_98
ـ بچه ها چرا دعوا مي كنيد ؟ چي شده ؟
كتايون با حرص اشك هاشو زدود و گفت : از دختر خاله ت بپرس . اون يه خائن دوست پسر دزده ...
گلابتون شمرده شمرده گفت: خـ فـ ـه شو ...
ـ خفه خودت شو دختره ي رذل .
ـ رذل تويي كه به يه لاشخور چسبيدي و براش دم تكون مي دي فكر مي كني بقيه هم مثل تو به هر كي رسيدن دم تك مي دن ...
كتايون داشت سمتش براق مي شد كه سجاد بازوهاشو گرفت . گلابتون براي او چشم غره رفت و رو به كتايون گفت :
ـ به جاي اينكه بشيني براي من شاخ و شونه بكشي برو يكي رو پيدا كن كه باهات مثل يه ابله رفتار نكنه .
بعد با آرامش كيفش را روي شانه جا به جا كرد و گفت :
ـ اگر واقعاً دلت به چنين پسرايي خوشه قلاده گردنش بنداز كه هوس عشقبازي با ناموس ديگري به سرش نزنه ....
به وضوح صداي ساييده شدن دندان هاي سجاد را روي هم مي شنيد . پوزخندي زد و دست آهو رو گرفت و راه افتادند . كتايون در دستان سجاد تقلا مي كرد و به گلابتون ناسزا مي گفت .
از در كه خارج شدند آهو گفت :
ـ واقعاً نمي فهمم چي شده ؟ چرا كتايون اون حرفا رو زد ؟ چرا ؟
گلابتون ايستاد پيشاني اش را با دست نگه داشت و گفت :
ـ سرم درد ميكنه ...
نفس عميقي كشيد و گفت : باشه براي بعد تعريف مي كنم ، الان يه دربست بگيريم بريم خونه .
آهو لبه ي پنجره نشسته و در حالي كه به حياط چشم دوخته و فكرش نا غافل به سوي فرزين و حرف هايش كشيده شده بود . داشت به بي ارادگي اش فكر مي كرد اينكه فرزين رو پس نزده بود . اينكه چرا پسش نزده بود ؟ مي ترسيد كه ديگه كسي نباشه ؟ دوستش نداشته باشه ؟ مگه فرزين دوستش داشت ؟ نه ، خودش كه چيزي نگفته بود . يعني با گرفتن شماره اش آنها با هم دوست بودند ؟
با بي حوصلگي جلوي موهايش را بالا داد يك لحظه فكر كرد هنوز موهايش بد رنگ و نارنجيه ...با تصور موهاي شرابي تيره اش لبخندي زد . به بيرون پنجره خيره شد . ياد فردا افتاد بايد درس مي خوند ...حوصله اش نمي كشيد . دوست داشت همونجا بنشيند و فكر كند .
صداي گوشي اش وادارش كرد بلند شه . شماره ناشناس بود . به جا نياورد . بعد چند بوق ديگه جواب داد :
ـ سلام . بله ؟
صدايي آميخته با شوخي و خنده گفت : سلام .
ابروهاشو به هم نزديك كرد و با چشمان باريك شده به صاحب صدا فكر مي كرد . در ذواياي ذهنش دنبال صاحب صدا بود كه تو گوشي پيچيد :
ـ نشناختي نه ؟؟؟ فرزينم .
romangram.com | @romangram_com