#ز_مثل_زندگی_پارت_246
ـ اما نشون نمي دادي ، تو خودت بودي اولين بار آنشرلي صدام زدي .
لب برچيد و گفت : بعد اون گلاب ياد گرفت منو آن شرلي صدا كنه .
دامون خنديد و گفت :
ـ خب منم بچه بودم ، موهات هم اون موقع قرمز بود .
آهو دلخور نگاهش كرد . دامون با لبخند گفت :
ـ خب نبود ؟ حالا از خدات باشه تو رو با يه شخصيت مشهور مقايسه كردم .
آهو يك دستشو از ميان دست او بيرون كشيد ، ضربه اي به بازوش زد و گفت :
ـ مقايسه كردي يا مسخره كردي ؟
دامون با خنده لبشو گزيد و گفت :
ـ عيبه ، مسخره چيه ؟ من كه به ظاهرت افتخار مي كنم .
ـ ديگه دروغ نگو .
ـ دروغم چيه ؟ همين تفاوت هات در كنار شخصيتت دوست داشتنيه .
آهو كمي سرخ شد . براي لفظ "دوست داشتني" قلبش گر گرفت و تند تند زد . دامون گفت :
ـ نمي خواي منو از انتظار در بياري ؟
آهو نگاهش كرد و گفت :
ـ خب چي بگم ؟
دامون خنديد و گفت : بگو بله .
آهو لبخندي زد و همون طور كه چشم تو چشم دامون بود آروم گفت :
ـ بله .
دامون يه دفعه خوشحال شد و گفت :
ـ چي ؟ چي گفتي ؟ نشنيدم .
آهو لبخند ديگه اي زد و با گونه هاي گل انداخته كمي بلند تر گفت :
romangram.com | @romangram_com