#ز_مثل_زندگی_پارت_239
دامون : خب فردا رو چي ديديد ؟ براتون خواستگار مياد بعد برنامه هاتون به هم ميريزه .
مينا بلند خنديد و گفته بود :
ـ خيلي بانمكيد شما ...
دامون : ما اينيم ديگه .
مينا : خوبه آينده نگرم هستيد ولي مشكلي نيست وقتي پاي برنامه هاي مجردي در ميونه ميتونيم همه خواستگارامون رد كنيم نه آهو ؟
و با آرنج به پهلوي آهو زد كه او هول شد و گفت : آره آره .
آهو سكوت كرده و دامون رو زير نظر داشت و هر وقت دور از مينا دامون رو گير مي آورد بهش مي گفت اعتراف كنه كه دختر مورد نظرش ميناست . ولي دامون با لبخند مي گفت " نمي گم تا از كنجكاوي مخت بپوكه ، به موقعش مي فهمي "
و آهو در مقابلش شكلك در مي آورد و مي گفت كه خودش فهميده از اون حرفي كه در حضور مينا زده همه چيز مشخصه و لازم نيست كه او چيزي بگه .
و در آخر نيمه شب فرا رسيده بعد رفتن مهمان ها و پايان گفتگو ها و شادي هاي نزديكاني كه مونده بودند ، او با شونه هايي افتاده كه ديگه توان تحمل بغضش رو نداشت به اتاقش رفته و بعد تعويض لباس هاش و پاك كردن آرايشش به تختش پناه برد و در تاريكي نيمه شب بغضشو رها كرده و با خستگي و چشم هاي خيس خواب اورا ربوده بود .
پشتش رو به درخت تكيه داده و اشك مي ريخت . دونه دونه برگ هاي ريز درختچه ي كنار دستش رو كه او را از ديد مخفي نگه داشته بود مي كند و اشك مي ريخت .
ديگه همه چيز تموم شده بود ، اميدي نداشت . باز هم اشك ريخت . دوباره تنها شده بود . بايد چي مي كرد ؟
در ذهنش سعي كرد برنامه اي براي خودش بريزه :
" ميرم ثبت نام براي كلاس هاي كنكور ، بعد بيشتر وقتم با كلاس ها و درس خوندن پر ميشه و اوقات استراحتم مي تونم با مينا كه خيلي مايل ِ برم بيرون تفريح يا حتي با دوستان دوره دبيرستانش ، هنوز مي تونم با گلابتون بگو بخند كنم . بعدش امتحان ورودي دانشگاه و بعد هم قبول ميشم . بعد چي ؟ پزشك مي شم و كار ميكنم ، ميتونم پزشك مهربوني باشم و به بيمارام كم كنم . اوه چه زندگي خوبي .
باز خلائي حس مي كرد . پس نياز نداشت دوست داشته باشه يا كسي اونو دوست داشته باشه ؟ مطمئناً همين طور بود . دوست داشت كسي در زندگيش باشه . ياد فرزين افتاد و اشك هاش تند تر پشت سر هم فرو ريخت .
صداي قدم هايي رو از پشت درخچه مي شنيد . صدا نزديك و نزديك تر شد . هق هق ريزش رو فرو خورد و پاهاشو تو شكمش جمع كرد كه از پشت درخچه ديده نشه ...
ولي هنوز صداي گام ها نزديك و نزديك تر مي شد . بعد هم اسمش پي در پي صدا زده مي شد :
ـ آهو ...آهو ...آهو كجايي ؟ ...آهو با تو ام ...غيبت زده ؟ ....آهو ؟ همه دارن دنبالت مي گردند ...آهو ...بچه شدي ؟ قايم موشك بازيه ؟... آهو !!!!...
همراه با توقف قدم ها صدا هم قطع شد :
ـ اِ ...تو اينجايي ؟
سرش رو بالا گرفت و نگاهش كرد :
ـ چرا داري گريه مي كني ؟
romangram.com | @romangram_com