#ز_مثل_زندگی_پارت_238
فرزين خيلي دوست داشت پيكر ظريف او نو تو آغوشش مي فشرد و اشك هاشو تسلي مي داد . با نوك انگشت اشك هاشو زدود و گفت :
ـ چرا اما مجبورم برم ، خانومي من هميشه محتاج اين آرامشم ...
ـ بري ؟ كجا ؟
فرزين با دلتنگي نگاهش كرد و با صداي گرفته اي گفت :
ـ يه جاي دور ...
آهو به هق هق افتاد ، فرزين محكم تر دستشو فشرد و گفت :
ـ عزيزم اين طوري نكن . خودت گفتي اشك نميريزي ، من مجبورم برم . ولي قبلش بايد اينا رو مي گفتم . مي گفتم كه هيچ وقت از داشتن هيچ رابطه با هيچ دختري مثل رابطه اي كه با تو داشتم راضي نبودم ، مي خوام بگم كه دارم ميرم اما هميشه حسرتت رو مي خورم ، حسرت لحظات قشنگي كه برام ساختگي ، افكار قشنگي كه در درونم پرورش دادي ، خيلي برام ارزش داره آهو ، شايد درك نكني چي بگم اما من يه قدم به سمت خوبي رفتم جلو و اينو مديون تو و قلب پاكت هستم . از يه رابطه مهم اينه يه چيزي بمونه ، و اين بهترين چيزه ...
نفسشو هميقاً بيرون داد و گفت :
ـ من با هيچ دختري اين طوري رفتار نكردم ، چون خودشون نخواستند چون لايقش نبودند ، همه برام حكم يه بازيچه رو داشتن ، تفريح ميكردم و بعد ولشون مي كردم ، شايد اگه حالا مجبورم برم تاوان همه ي بدي هايي هست كه در حق ديگرون كردم اما به خدا قسم اونا خودشون لايق خوب رفتار شدن رو نداشتن ، هيچ كدومشون دختر خوبي نبودن ، پاك نبودن ...نمي دونم ، شايد من بد انتخاب مي كردم ولي تو اومدي و همه تصوراتم رو زير و رو كردي ...
آهو حس مي كرد ديگه ناي نفس كشيدن نداره ، سينه هاش با هق هق بالا و پايين ميشد....
فرزين ديگه طاقت نداشت آروم گفت :
ـ ببخش كه اين دقايق آخر مرز هاتو ميشكنم ، ولي اين به معني بي احترامي نيست ، فقط مي خوام تسلي دهنده ت باشم ...
و آروم و نرم اونو در آغوش كشيد .
در رويا هاي دور ياد داشت كه هميشه پيش بيني مي كرد روز جشن گلابتون بايد روي ابرها باشه ، ولي حالا نمي تونست خودشو گول بزنه . دوست داشت گوشه اي خلوت بشينه و در سوگ قلبش باشه . مهم نبود حسش به فرزين علاقه بود يا عادت يا حس مورد توجه قرار گرفتن يا هر چيزي ، مهم اين بود كه نمي تونست بعد رفتنش شاد باشه . ديگه عادت كرده بود . از فكر اينكه زنگ زدن هاي هر روز و ديدار هاي گاه و بي گاه و خانومي صدا زدن هاي فرزين به رويا پيوسته ديوونه ميشد . ولي لبخند ميزد ، حاضر نبود دل كسي رو بشكنه و از طرفي دوست نداشت كسي به غمش پي ببره .
ولي هيچ چيز براش سخت تر از تظاهر نبود . تظاهر به شاد بودن . از همون لحظه در آرايشگاه سعي كرد غمشو فراموش كنه هر چند كه حرف هاي فرزين توي ذهنش مي چرخيد و لحظه اي رهاش نمي كرد اما تظاهر كرد . با شور و شوق با آرايشگر حرف ميزد درباره ي آرايشش نظر مي داد و موقع آرايش گلابتون كلي ازش تعريف مي كرد . تو جشن با روي خوش از مهمون ها پذيرايي ميكرد ، ميرقصيد ، بارها براي گلابتون و ماني آرزوي خوشبختي كرد . با متين كه همراه عطا اومده بود ، عسل و برنا و تاليا كه با پدرش اومده بود گرم گرفت . حتي با فريده . هر چند كه داغشو تازه مي كرد ولي با نگاه از فريده خواست چيزي نگه .
قلبش از تحمل اين همه تظاهر به شادي در حال تركيدن بود . ميخواست لحظات كش اومده رو جلو ببره و به نيمه شب برسه و خلوت و اشك ها و سوگ احساس ترك خورده اش ...
دامون تمام جشن سر به سرش مي گذاشت و او هم به شوخي هاش جواب مي داد اما كسي نمي دونست چه در درونش مي گذره .
حس مي كرد شبيه دلقكي شده كه محكوم به خنديدنه ...
گلابتون فوق العاده زيبا و ملوس شده و مي درخشيد . ماني در كنارش خوشحال بود و كاملاً از انتخابش راضي بود .
مينا خواهر ماني با آهو گرم گرفته و چند بار زبوني گفته بود كه ازش خيلي خوشش اومده . آهو هم نسبت بهش ابراز علاقه كرده و گفته بود از آشناييش خيلي خوشحال شده . مينا وقتي پيشنهاد داد كه بعد اون با هم رفت و آمد داشته باشند و بيرون برن ، دامون كه كنار آهو ايستاده و حرفشون رو شنيده بود گفت :
ـ دخترا شما از آينده تون خبر نداريد .
مينا : چه طور ؟
romangram.com | @romangram_com