#ز_مثل_زندگی_پارت_233


ـ چه فرقي ميكنه ؟ عروس ميشي ديگه ...

ـ نه ديگه وقتي لباس عروس بپوشم عروس مي شم .

ـ خب همون .

با هم وارد شدند با نازيلا خانوم سلام گفتند .

نازيلا : اومدي گلابتون ؟ ماني جان رفت ؟

گلابتون : آره رفت . گفت سلام برسونم .

نازيلا : بشينيد بچه ها من يه شربت بيارم .

آهو : خاله جون شما هم بشينيد ، گلاب با آقا دوماد رفته دنبال كارا خسته س ، من كه كاري نكردم .

گلابتون : تو آخر با اين اسم صدا كردن منو دق مي دي .

آهو ريز ريز خنديد و گفت : من برم شربت بيارم .

نازيلا : دستت درد نكنه خاله ، از صبح افتادم به جون كارا ...

آهو : بشين خاله جون ، الان شربت ميارم ، شما استراحت كنيد .

با سه ليوان شربت در سيني برگشته بود كه دامون حين پايين اومدن از پله ها گفت :

ـ براي من چرا درست نكردي ؟

آهو سرشو بالا گرفت با ديدن او گفت :

ـ اِ تو خونه اي ؟ بشين الان برات ميارم .

دامون با لبخند كش اومده اي گفت : آخ جون تو چه خوبي ، به اين دختره فسقلي يه كار بگم ميگه خودت پاشو .

گلابتون براش چشم غره رفت . نازيلا خانوم رو به آهو گفت :

ـ عزيزم تو بشين .

و رو به دامون گفت : خجالت بكش ، خودت برو بريز .

دامون كه خورده بود تو حالش گفت :


romangram.com | @romangram_com