#ز_مثل_زندگی_پارت_232

آهو لب برچيد و گفت : بيا ديگه .

فرزين فشاري به دستش آورد و گفت : چشم .

ـ چشم الكي نه ها ، بايد بيايي .

ـ بيام ميتونم باهات برقصم .

ـ اوووووه نه ، ضايع ميشه .

فرزين خنديد و گفت : ضايع چي ؟ من بيام باهات مي رقصم .

آهو كمي در صندلي جا به جا شد و گفت : تو حالا بيا .

فرزين با لبخند آرام پلك هاشو باز و بسته كرد و به رو به رو چشم دوخت .

به محض اينكه ماني دستشو گرفت انگار با جريان قوي اي به گذشته متصل شد . دست هاي آيدين . حس مي كرد هنوز در گذشته س ، با ترس دست هاشو عقب كشيد . ولي به جاي نگاه آيدين نگاه پاك ماني بود كه با تعجب نگاهش مي كرد .

دوست داشت بزنه زير گريه . سايه ي خاطرات گذشته هنوز عذابش مي داد . بغض كرده بود كه ماني با ملايمت پرسيد :

ـ حالت خوبه ؟

لب هاشو به هم فشرد و فقط به نشونه مثبت سرشو تكون داد . ماني به جاي سرزنش حركتش يا سين جيم كردنش با مهربوني گفت :

ـ امروز خيلي خسته شدي ، برو استراحت كن .

فقط آرام تشكر كرد و ازش جدا شد و سمت خونه رفت . ماني كمي در حياط ايستاده و نگاهش مي كرد بعد هم در مسير مخالف او سمت در رفت . گلابتون نگاهشو دنبال سرش حس مي كرد و به جاي معذب شدن حس مي كرد پر از حس اطمينان و آرامش ميشه .

بي شك به ماني نياز داشت . براي فراموش كردن گذشته ش . براي تكيه كردن بهش ، حتي به دست هايي كه امروز پس زد نياز داشت . دغدغه ي حركت ناگهاني شو در مقابل ماني فراموش كرد ، چون ماني خودش بهش اجازه داد دغدغه شو نداشته باشه . با نگاه پاك و خالي از منتش .

با فكر كردن بهش حس خوشايندي داشت . حس اينكه تكيه گاهي امن خواهد داشت . ماني پر از درك بود و پاك . نگاهش بهش آرامش ميداد . حتي اون لحظه كه دست هاشو پس زد وقتي به نگاهش چشم دوخت آرامش گرفت ، سايه ي خاطرات جاشو به طلوع مطبوعي از آرامش داد و او مطمئن شد كه در كنارش مي تونه فراموش كنه و شاد باشه ...

جلوي در رسيده بود كه كسي از پشت دستشو دور گردن او انداخت و ازش آويزون شد . سرشو چرخوند با ديدن آهو به زحمت لبخندي زد و گفت :

ـ ديوونه چرا همچين مي كني ؟ خفه م كردي ، كمرم شكست ...

آهو با خنده حلقه دستشو آزاد كرد بعد دستشو دور بازوي او انداخت و گفت :

ـ خب دلم برات تنگ ميشه ، داري عروس ميشي .

گلابتون لبخندي زد و گفت :

ـ حالا تا عروس شدن مونده ، نامزديمه ، هنوز همين جا هستم .

romangram.com | @romangram_com