#ز_مثل_زندگی_پارت_234

ـ اِ مامان وقتي خودش راضيه چرا مي خواهيد مانع بشيد ؟يه شربته ديگه .

آهو : بشين شربت خودمو دست نزدم ، بخور الان براي خودم ميارم .

دامون خودشو روي مبل انداخت و گفت :

ـ آخيش ، قربون دستت ...

نازيلا : مرسي خاله جون .

آهو در حالي كه سمت آشپزخونه ميرفت گفت : خاله كاري نميكنم كه .

دامون جرعه اي از شربت نوشيد و گفت :

ـ مامان بذار كار كنه براي آينده ش لازمه .

آهو در حالي كه شربت رو حل مي كرد و از اپن نگاشون مي كرد گفت :

ـ خواهرت مقدم تره ها ...

دامون : اين ديگه خودش نخواست ياد بگيره ، ميره خونه شوهر چوب ميخوره .

گلابتون : همه مگه مثل تو هستند ؟ بهتره تو هم اين مرد سالاري رو از ذهنت بكشي بيرون چون ممكنه اوني كه چوب ميخوره تو باشي كه از زنت بابت كار بلد نبودن چوب بخوري ...

همه خنديدند به جز دامون . دامون شربتشو تا آخر سر كشيد و گفت :

ـ نخير زن من مثل تو وحشي نيست .

گلابتون كوسن رو سمتش پرت كرد كه دامون گرفت . آهو كه شربت به دست سمت آنها مي اومد گفت :

ـ دامون نكنه تو هم آره ؟

روي مبل نشست و گفت :

ـ ميخواي از گلابتون سبقت بگيري نه ؟

دامون خنديد كه نازيلا خانوم گفت :

ـ نه خاله جون ، اين الان ميتونه زن بگيره ؟

دامون با اعتراض گفت :

ـ چرا نمي تونم ؟

romangram.com | @romangram_com