#ز_مثل_زندگی_پارت_221
دامون با خونسردي گفت : خودت حدس نزدي .
آهو خودشو بهش رسوند و در حالي كه كنارش از پله ها پايين ميرفت خواست با حرف حواسشو پرت كنه و شيريني شو برداره كه ديد تو جعبه نيست . به دامون كه داشت شيريني اي رو تو دهنش مي انداخت نگاه كرد و با تعجب گفت :
ـ ديووونه شيريني منو خوردي ؟
دامون چپ جپ نگاهش كرد كه در نهايت آهو لبخند زد و گفت :
ـ حداقل بگذار يه دونه ديگه بردارم .
دامون سر جعبه رو كه زيرش بود برداشت و روش گذاشت و گفت :
ـ بسه چاق ميشي .
آهو زد زير خنده و گفت :
ـ دامون خل شدي ؟
دامون با دست چپ يه پس گردني بهش زد و گفت :
ـ بچه من ازت بزرگ ترم .
آهو اخي گفت بعد گردنش رو ماليد و گفت : خب يادم رفته بود بزرگ تري .
دامون ابرويي بالا انداخت و نگاهش كرد .
آخرين پله رو با هم پايين رفتند . صداي مهرناز خانوم از آشپزخونه اومد :
ـ آهو مادر بيدار شدي ؟ بيا صبحونه تو بخور ميخوام ميز رو جمع كنم .
ـ چشم مامان جون .
دامون سمت در رفت و با صداي بلند گفت :
ـ خاله من دارم ميرم .
ـ برو به سلامت عزيزم .
آهو دنبال سرش رفت و جلوي در پشت يقه شو كشيد و گفت :
ـ نمي خواي بگي براي چي شيريني آوردي ؟
romangram.com | @romangram_com