#ز_مثل_زندگی_پارت_222

دامون ايستاد و گفت :

ـ نه .

آهو براش قيافه گرفت و گفت : خب ميرم از مادرم ميپرسم .

دامون شونه اي بالا انداخت . آهو كه هر چه زودتر مي خواست سر در بياره گفت :

ـ من برم .

دامون جعبه رو سمتش گرفت و گفت :

ـ يادم رفت ، اينو بده مادرت .

چشم هاي آهو درخشيد . گفت : همه شو مي خورم ها .

دامون لبخند كجي زد و گفت : فقط مواظب باش قدري بخوري كه خواستي از در رد بشي گير نكني .

آهو جعبه رو گرفت ، خنديد ، همون دقيقه دستشو تو جعبه كرد شيريني اي بيرون آورد و گفت :

ـ حالا خوبه من چاق نيستم ها .

دامون كمي اونو برانداز كرد ، سري تكون داد و گفت : با اين كارات به زودي چاق ميشي .

آهو با تعجب نگاهش كرد و گفت : امروز سرت جايي خورده ؟

دامون چشم هاشو باريك كرد و گفت : ببينم يه پس گردني ديگه مي خواي ؟

آهو در حالي كه مي گفت "واي ديگه نه" سمت خونه دويد كه دامون بلند داد زد :

ـ نيفتي .

نفس نفس زنان وارد خونه شد ، مستقيم به آشپزخونه رفت و گفت :

ـ مامان اينجا چه خبره ؟

مهرناز خانم برگشت سمتش لبخند زد . آهو با تعجب يه نگاه پر شعف مادرش كه مي درخشيد نگاه كرد . شب قبل گرفته و دلخور خوابيده و فكر مي كرد بعد بيدار شدن روز بدي خواهد داشت اما وقتي بيدار شد شادي دامون ، حالا مادرش ، مطمئن بود با خوشحالي اطرافيانش او نمي تونست گرفته و غمزده باشه .

مهرناز خانم لبخند مهربوني زد و گفت :

ـ ميتوني حدس بزني ؟

ـ اوه مامان شما هم شديد دامون ؟

romangram.com | @romangram_com