#ز_مثل_زندگی_پارت_220
ـ در خسيس بودن تو كه شكي نيست . من نمي دونم حداقل بده دهنمو شيرين كنم .
رو به دامون كه نگاهش با مكث رو صورت او مونده بود گفت :
ـ هوووم ؟ چيه ؟ شاخ در آوردم .
دامون موذيانه لبخند زد ، جعبه رو سمتش گرفت و گفت :
ـ بردار .
آهو يه شيريني خامه اي برداشت و با لذت گاز زد . دامون دوباره نگاهش كرد و گفت :
ـ ديگه چرا موهاتو رنگ نمي كني ؟
آهو همون طور كه گونه هاش پر بود و شيريني رو مي جويد و گوشه لبش خامه اي شده بود با چشم هاي گرد شده نگاهش كرد . بعد جويدن با دست گوشه لبشو پاك كرد و گفت :
ـ واي دامون تو رو چه به اين حرفا ؟
دامون با لبخند پشت موهاشو خاروند و گفت : خب اون رنگ بهت مياد .
آهو اگر در شرايط قبل بود از اين گفته ناراحت ميشد . حتي نپرسيد كه يعني اين رنگ زشته ؟ فرزين اعتماد به نفسش شده بود .
آهو لبخند زد و از جعبه يه شيريني ديگه برداشت و با خنده گفت : چيه ؟
گازي به شيريني زد و گفت : بابا نمي خوام موهامو رنگ كنم ، تو هم تو كارهاي زنونه دخالت نكن .
دامون شيرني رو از دستش گرفت گذاشت تو جعبه . آهو گفت :
ـ اِ چرا همچين مي كني ؟
ـ آوردم دهنتو شيرين كني نه اينكه با شيريني باد كني .
آهو خنديد و جواب داد : نترس نمي تركم .
و خواست شيريني شو برداره كه دامون زد پشت دستش . همون طور كه دستشو ميماليد گفت :
ـ دامون شيريني رو گاز زدم ، چرا گذاشتي اونجا ؟ بده مي خوام بخورم .
دامون سمت پله ها رفت و گفت :
ـ برو پايين صبحونه ت رو بخور .
آهو با حرص گفت : آخر نگفتي چه خبره ؟
romangram.com | @romangram_com