#ز_مثل_زندگی_پارت_219
ـ آخه چرا چي شد ؟
ـ خداحافظ نمي تونم صحبت كنم .
قبل اينكه بهش فرصت بده دوباره چيزي بگه تماس رو قطع و گوشي رو خاموش كرد . دستشو با حرص بين موهاش كشيد . داشت به رفتارش و درست و غلط بودنش فكر مي كرد . شايد تند رفته بود . شايد فرزين منظوري نداشت ولي او زنگ زده بود تا كمي درباره ي خودشون صحبت كنند . چند وقتي همديگه رو نديده و او حساس شده بود .
خواب آلود از اتاقش خارج شد كه ديد دامون جعبه شيريني به دست از پله ها بالا و سمتش مياد .
خواب آلودگي اش پريد و گفت :
ـ سلام .
دامون كه شاد و شنگول به نظر ميرسيد گفت : سلام .
و جعبه رو سمتش گرفت . آهو نگاه متعجبش رو از دامون گرفت و داخل جعبه رو نگاه كرد . بيش تر از اين نمي تونست كنجكاوي شو بروز نده .
ـ بابت چيه ؟
دامون لبخند مرموزي زد و گفت :
ـ ميتوني حدس بزني ؟
آهو كه وقتي كنجكاو ميشد دوست داشت سريعاً سر در بياره گفت :
ـ واي دامون اذيت نكن اولي صبحي ، بگو چه خبره ؟
داشت شيريني بر ميداشت كه دامون جعبه رو عقب كشيد و گفت :
ـ خانوم تا ظهر خوابيده ميگه اول صحبي اذيت نكن .
آهو خنديد و گفت : خب همون ، بگو چه خبره ؟
ـ عمراً اگه بتوني حدس بزني .
ـ پيشرفتي تو كلاس هاي گيتارت داشتي ؟
دامون با مسخرگي اخم كرد و گفت :
ـ پيشرفت داشته باشم هم نميام شيريني پخش كنم .
آهو تك خنده اي كرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com