#ز_مثل_زندگی_پارت_217


ماني همان طور كه نگاه هاي مقطع بهش مي انداخت گفت :

ـ بله .

قبل از اينكه گلابتون عذرش رو بخواد گفت :

ـ اومدم با هم بريم يه سر پيش پدر ، بعد ميريم شب شعر ، اگه شما هم دوست داريد ...

گلابتون سرش رو بالا گرفت نگاهش كرد و به سردي ميون حرفش گفت :

ـ نه ممنون .

و سمت خونه راه افتاد . ماني با تعجب بهش نگاه كرد و كمي با لبخندش بازي كرد ، نه ماسيده بود . نتونست دوباره لبخند بزنه . سردي گلابتون رو به وضوح حس مي كرد . قبلاً تو نگاهش غرور بود ولي حالا فقط سرد بود ، سرد ...سرد ...

كنجكاو بود كه چرا ؟

***

ـ تو چه طوري ؟

ـ هي منم خوبم . ديگه تابستون و تعطيلات داره تموم ميشه .

فرزين خنديد و گفت :

ـ بدون من رفتي سفر ؟!! من كه راضي نبودم ، همون بهتر تعطيلاتت تموم شه .

آهو لبخند زد و گفت :

ـ نه اينكه تو نرفتي ، اول تو رفته بودي يادت نيست ؟

ـ شوخي ميكنم خانومي ، فقط حسوديم ميشه كه پسراي فاميل باهات بودن .

آهو كه از حرفاي او احساس لذت مي كرد با لبخند گفت :

ـ از چي ميترسي ؟

ـ خودت ميدوني .

ـ نترس بابا از من بهترون باشه كه ...

ـ هيسسسس ....از تو بهترون ؟ مثلاً كي ؟


romangram.com | @romangram_com