#ز_مثل_زندگی_پارت_216
ـ صورتت رو پاك كن ، خب اين گريه داره ؟ مثل بچه ها آب بيني ت راه افتاده ؟
آهو نتونست خنده شو كنترل كنه ، خنديد و دستمال رو گرفت .
ـ والا خُلي .
آهو دستمال رو گرفت و گفت : خودتي .
و دستش سمت دستگيره رفت كه دامون ترسوندش و گفت :
ـ چي گفتي ؟
آهو جيغي كشيد و در رفت . دامون به قاب در تكيه داد ، و حين نگاه كردن فرار او ، نيمه ديگر سيبش رو گاز مي زد .
***
گلابتون كنار باغچه روي زانو نشسته و گلبرگ ِ گل رز سرخي كه ساقه ش كمي خميده شده را آرام آرام با انگشتش نوازش مي كرد . حس لطيف گل تموم حس هاي بدش رو دور مي كرد . لبخند نزد اما سعي كرد به چيزي فكر نكنه ، سكوت حياط ، نوازش گل ، آرامش ...دوست داشت در اون لحظه گم بشه . به گل چشم دوخت و باز لمسش كرد .
متوجه شخصي كه وارد حياط شده ، آرام در رو بسته و حين گذشتن از كنار باغچه متوجه او شده و ايستاده و نگاهش مي كرد نبود .
روحش پژمرده بود اما هنوز زيبايي اش همون زيبايي قبلي بود . موهاي لطيفش پشتش ريخته بود و طره اي كه از كنار بازو اش سر خورده با نسيم ملايمي كه مي وزيد جا به جا مي شد .
ساقه خميده رو با احتياط گرفت و گل رو به صورتش نزديك كرد . مشامش پر شد از رايحه خوش گل . عميقيا رايحه گل رو با دم به ريه هاش كشيد و چند ثانيه بعد بازدمش رو رها كرد و آرام بلند شد .
با بلند شدنش صدايي به گوشش خورد .
ـ سلام .
كمي ترسيد برگشت . با ديدن ماني كه چشم بر نمي داشت خودش معذب شد و نگاهش رو به زمين دوخت .
ـ سلام .
د رمقابل معذب شدن او ماني هم نگاهشو از صورت او پس كشيد و گفت :
ـ نترسوندمتون كه ؟!
آرامي سري تكون داد و گفت:
ـ نه .
ماني لبخندي زد . گلابتون بي حوصله بود . مي خواست تنها باشه . براي اينكه لحظات بينشون كش نياد گفت :
ـ با دامون كار داريد ؟
romangram.com | @romangram_com