#ز_مثل_زندگی_پارت_215
***
ـ گلاب خواهش ميكنم بلند شو ، حوصله م سر رفت .
گلابتون چشمان تب آلودش رو بست و پيشوني شو با نوك انگشت هاش ماليد .
آهو لبه ي تخت نشست و گفت :
ـ بابا بيا بيرون حال و هوات عوض ميشه . مامان اينا رو راضي كنم سفر ميايي ؟ خودشون هم مايل هستند . منم ميخوام برم . اين چه تابستونيه ؟
روشو سمت گلابتون كه چشم هاشو بسته بود گردوند ، لب برچيد و آروم گفت :
ـ فرزين هم نيست .
قلب گلابتون تند تند كوبيدن گرفت . فرزين ، بعد اين اسم اسم آيدين ...
با دو دست شقيقه هاشو محكم گرفت و دندون هاش رو هم كليد شد . هنوز هم يادآوريش سخت بود ، يادآوري شكستي ناخواسته ، فروريختن باور هاش ، از دست دادن بخشي از اعتماد به نفس و غرورش ...هنوز هم براش سخت بود .
آهو با وحشت مچ هاي دست او نو گرفت . پشيمون بود از يادآوري خاطرات گلابتون ، ولي اسم فرزين ناخواسته به زبونش جاري شده بود .
وقتي فك هاي قفل شده ي گلابتون و فشاري كه از دست هاي ضعيفش به شقيقه اش وارد ميشد رو ديد با گريه و زاري گفت :
ـ گلاب غلط كردم ، ببخش ...گلاب جونم ...
گلابتون بعد چند ثانيه به خودش اومد اما از فشار عصبي اي كه تحمل كرده بود دست هاي آهو رو پس زد ، چشم هاشو باز كرد و با فرياد گفت :
ـ برو بيرون آهو ...همين الان .
آهو با گريه اتاقش رو ترك كرد . دامون كه با سيب نيمه خورده اي از آشپزخونه خارج شده بود گفت :
ـ چي شده ؟
آهو بي جواب سمت در رفت كه دامون با صداي بلند تر گفت :
ـ با تو ام آهو ، ميگم چي شده ؟ چرا گلاب داد زد ؟
آهو از لحن تحكم آميز او ايستاده بود ، بيني شو بالا كشيد و گفت :
ـ هيچي ، گلاب حوصله مو نداره ، منم دارم ميرم .
دامون كمي نگاهش كرد بعد از روي اپن دستمال برداشت رفت جلو سمتش گرفت و گفت :
romangram.com | @romangram_com