#ز_مثل_زندگی_پارت_212

آهو خنديد و گفت : حالا چي بگم كه دلخور نباشي ؟

ـ فردا بيا سر قرار .

آهو با اخم و اعتراض گفت :

ـ ميدوني كه نميشه .

ـ يعني نمي خواي بيايي منو ببيني ؟

ـ ميخوام اما نميشه ، بايد برم مهموني . گفتم كه .

ـ باشه خيلي خب .

ـ فرزين ...الو ...فرزين ...

ـ چيه ؟ قطع نكردم .

ـ چه اصراريه ؟ خب بگذار براي دوشنبه ، قول ميدم بيام .

ـ نميشه ، آخه من فردا غروب با بچه ها راه مي افتم ميرم براي چالوس ...

آهو با تعجب گفت : چي ؟ با كدوم بچه ها ؟

ـ برو بچ ، رفيق ها ، تو نمي شناسي ، خواستم قبل رفتن هم رو ببينيم ولي خب تو وقت نداري ، عزيزم پس از همين جا ازت خداحافظي مي كنم ، تا يكي دو هفته چالوس هستيم .

آهو لب برچيد . انتظار نداشت يكدفعه فرزين خبر رفتن سفر چند هفته اي شو بده .

ـ هنوزم نميايي سر قرار ؟

آهو تمايل داشت بره اما جوانب امر رو در نظر گرفت ديد اصلاً نمي تونه بهانه اي بتراشه ، مخصوصاً بعد اتفاقي كه براي گلابتون افتاده بود خانواده اش بيشتر مواظبش بودند ، حتي اگه بيرون مي خواست بره و دامون تو حياط مي ديدش كلي سوال پيچش مي كرد كه كجا داره ميره و كي بر مي گرده و اين قبيل نگراني ها ...

ـ نه نمي تونم بيام ، هيچ بهونه اي جور نمي شه . اونم روز مهموني .

ـ پس از راه دور ميبوسمت و خداحافظي مي كنم ، واقعاً دلم برات تنگ ميشه .

آهو باورش نميشد كه بغض كرده . بعد مكثي كه سعي داشت با بغضش كنار بياد گفت :

ـ منم دلم تنگ ميشه .

ـ قربون دل خانومم بشم كه تنگ ميشه .

با همون بغض گفت :

romangram.com | @romangram_com