#ز_مثل_زندگی_پارت_213


ـ زود برگرديا ...

فرزين لبخندي زد و گفت : چشم ، سوغاتي هم ميارم .

هر چند دو قطره اشك رو گونه هاش روون شده بود اما از لحن و حرفش بين اشك خنديد و گفت : كي سوغاتي خواست ؟

ـ تو هم نخواي وظيفه س .

آهو آه بي صدايي از ريه بيرون داد و گفت : پس فردا ميري ؟

فرزين بعد مكثي گفت : آره ، خيلي خيلي مواظب خودت باش ، من نيستم ها ، به جاي من بايد مواظب خودت باشي .

اشك هاي دلتنگي آهو روي گونه هاش تكرار شد .

از هر دو طرف سكوت شد . فرزين منتظر خداحافظي آهو بود وقتي انتظارش طول كشيد خودش خواست دوباره خداحافظي كنه كه صداي نفس هاي نامنظمي به گوشش خورد و مجبور شد بپرسه :

ـ آهو گريه مي كني ؟

دروغ آشكاري گفت :

ـ نه .

ـ نه ؟!!!

آهو بيني شو بالا كشيد و گفت : يعني آره .

فرزين لبخندي زد و گفت : يعني باور كنم به خاطر منه ؟

آهو با كف دست اشك هاشو زدود و گفت :

ـ پس نصفه شبي براي كي ...

حرفش رو نيمه كاره گذاشت . داشت فكر مي كرد كه اواخر با فرزين خيلي صميمي شده بود و كم تر ازش خجالت مي كشيد كه صداي فرزين از افكار بيرونش كشيد :

ـ گفتم شايد تو چشمت چيزي رفته و گريه مي كني ؟

آهو دوباره اشك هاي فرو ريخته شو با كف دست زدود بعد لبخندي زد و گفت :

ـ زيادم دلم تنگ نمي شه .

فرزين خنديد و گفت : مشخصه .


romangram.com | @romangram_com