#ز_مثل_زندگی_پارت_211


ـ چيزي نمي خواي بگي ؟

گلابتون بدون اينكه صورتشو از روي زانو يا نگاهش رو از ساعت بگيره دست هاي اونو پس زد و گفت :

ـ حوصله ندارم آهو ، پاشو برو .

آهو خودش رو كمي نزديك تر كرد و گفت : خب عزيزم منم خودم رو تو اتاقم زندوني كنم كم حوصله ميشم .

و مصرانه دوباره مچ دستهاي اونو گرفت . قطره اشكي كه گوشه چشم گلابتون جمع شده بود از روي بيني اش سر خورد و رو زانوش چكيد . برخلاف تصورش آهو متوجه اشك ريختش شد ، رد اشكش رو زدود بعد با يه دست اونو در آغوش گرفت و گفت :

ـ عزيزم همه چي تموم شده ، غم نخور .



***

بعد شام به پدر و مادرش شب به خير گفت و پله ها رو بالا رفت . برق رو خاموش كرد ، خودشو رو تخت انداخته بود كه گوشيش ويبره رفت . سريع گوشي شو برداشت و رفت زير ملحفه ، كش و قوسي اومد و جواب داد . به صداش كمي چاشني خستگي و خواب آلودگي داد .

ـ بله ؟

فرزين با تعجب گفت :

ـ خوابيدي ؟

ـ هي ، تقريباً . دارم ميخوابم .

ـ مگه نگفتي تا شب باهام حرف ميزني ؟ چرا تماس نگرفتي ؟

ـ ببخش ، يادم رفت .

فرزين با تعجب گفت : عجب ! يادت رفت ...

آهو آروم خنديد و گفت : نه يادم نرفت . يعني يادم رفت زنگ بزنم اما الان يادم بود ، يعني قبل خواب مي خواستم اس بدم كه بگم صحب حرف بزنيم ...

ـ بسه تنبل خانوم ، نمي خواد بخوابي ...

آهو در حالي كه سعي داشت خميازه شو فرو بخوره گفت :

ـ نه خوابم نمياد ، فقط شايد مامان اينا بيان بالا .

ـ من اين حرفا حاليم نيست ، چشمم روشن فراموش كار هم شدي ؟


romangram.com | @romangram_com