#ز_مثل_زندگی_پارت_210

ـ سلام بر خاله گلم .

نازيلا : سلام آهو جون .

جلو رفت روبوسي كرد .

ـ خوبي خاله ؟

ـ مرسي عزيزم .

ـ تنهاييد ؟

ـ آره ديگه با گلابتون ...

آهو به در بسته اتاق گلابتون نگاه كرد و گفت :

ـ بريد پيش مامانم ، حوصله تون سر رفت ، من پيش گلاب مي مونم .

نازيلا خانوم موافقت كرد و رفت تا لباسش رو عوض كنه . آهو هم بعد تقه اي كه به در زد ، وارد اتاق گلابتون شد .

لبخند كشداري زد و گفت :

ـ سلام ، مزاحم نمي خواهي ؟

گلابتون همون طور كه روي تخت نشسته و زانوهاشو بغل كرده بود نگاه بي تفاوتي به او انداخت و چيزي نگفت .

آهو در رو باز گذاشت و گفت :

ـ چه طور تو اين چهارديواري مي موني ؟ من اصلاً نمي تونم يه روز كامل تو اتاقم باشم .

گلابتون بي توجه به حرف هاي او چونه شو روي زانو اش مي كشيد .

آهو روي تخت نشست . صداي بسته شدن در سالن به گوش هر دو خورد . در حالي كه پاهاشو جمع مي كرد گفت :

ـ گلاب بيا يه برنامه براي تعطيلاتمون بريزيم ديگه . هان ؟

گلابتون نگاه مكث داري به او انداخت . آهو دلش تنگ شده بود بابت گلاب صدا كردنش سرزنش بشه . آهي كشيد . دست هاي اونو كه دور زانو هاش قفل بود گرفت ، با مهربوني نگاهش كرد و گفت :

ـ عزيزم چرا اين قدر خودخوري مي كني ؟

گلابتون سمت چپ صورتشو روي زانو خوابوند و نگاهش رو ديوار سمت راست ، به ساعت ديواري خيره موند ...

آهو كمي دستش رو فشرد و با لحن ملايمي گفت :

romangram.com | @romangram_com