#ز_مثل_زندگی_پارت_209


ـ بوق خورد ، فهميدم پشت خطي دارم ، ببخش ...

ـ حالا با كي صحبت مي كردي ؟

ـ با عسل .

ـ حرفاتون زنونه بود يا نه منم مي تونم در جريان باشم .

آهو تك خنده اي كرد و گفت : نه بابا حرف خاصي نمي زديم . احوالپرسي .

ـ الان در چه حالي ؟

ـ دارم ميرم به گلاب سر بزنم .

ـ بهتره ؟

ـ آره خوبه .

ـ آهو فردا بايد بيايي ببينمت .

ـ فردا ؟

ـ آره .

ـ نمي شه .

ـ نه ديگه خانومي ، عجله ايه ، بايد حتماً ببينمت .

ـ آخه فردا خونه ي برنا اينا جمعيم ...

ـ تو نرو ...

ـ آخه نمي شه ، به چه بهونه اي ، در ثاني درسا كوچولو هم مياد ، مي خوام ببينمش .

فرزين پوفي كشيد و گفت : فقط چند دقيقه ، نه نيار ...

جلوي در خونه ي گلابتون كه رسيد گفت :

ـ تا شب باهات تماس بگيرم ، من دارم ميرم خونه خاله .

و بعد يه خداحافظي كوتاه گوشي رو در جيب شلوارش گذاشت و وارد شد .


romangram.com | @romangram_com