#ز_مثل_زندگی_پارت_204
مسيرش رو از خونه جدا كرد و سمت باغ رفت ، پشت درختچه اي لبه ي باغچه نشست و شروع كرد به گريه كردن .
***
گلابتون شرايط روحي مناسبي نداشت ، فقط به بهانه دوا و دكتر بيرون مي رفت وگرنه دربست تو اتاقش مي نشست به نقطه ي نامعلومي زل مي زد و فكر مي كرد . حتي با آهو هم حرف نمي زد و درد و دل نمي كرد ، اما يك روز به سكوتش خاتمه داد و اون چه كه بر سرش اومده رو تعريف كرد . كلمه كلمه به زبون آوردن زجري كه كشيده بود برايش سخت بود .
از بوسيده شدن توسط آيدين و از حرفا و توهين هاي بي پرده ش ...وقتي مرور مي كرد انگار داشت اون زجر دوباره براش تكرار مي شد .
آيدين دستش رو سمت يقه ي او برده بود كه صداي هق هقش بالا رفت . اون قدر بلند گريه مي كرد كه آيدين دست از كار كشيد ، يقه شو ول كرد ، روي تخت كنارش نشست و پرسيد :
"چته گلابتون "
گلابتون كه همه چيز رو پايان خط مي ديد بدون هيچ حرفي به گريستن ادامه داد . آيدين از شنيدن صداي گريه هاي او كلافه شده و دستاشو گرفته و از روي صورتش برداشته بود . گلابتون يك ريز گريه مي كرد و چشم هاشو مي بست كه نگاهش به آيدين نيافته ، به حقيقت تلخي كه ذره ذره در باورش تزريق مي شد .
آيدين كمي در سكوت به اشك هاي او چشم دوخت بعد به آرامي صورتش رو نوازش كرد و اشك هاشو گرفت . اون قدر ملايم به نوازشش ادامه داد كه كم كم اشك هاي گلابتون يكي در ميون فرو مي افتاد و چشم هاشو باز كرده بود و سعي داشت باز نگه داره ، اون قدر گريه كرده كه مژه هاي خيسش سنگين شده بود .
آيدين با انگشت شست گونه شو نوازش كرد و آروم پرسيد
ـ نمي خواي با من باشي ؟
گلابتون هر چند كه حدس مي زد جواب دادنش هم هيچ اميدوار كننده نيست اما با قاطعيت گفت :
ـ نه .
در كمال ناباوري ديد آيدين دستش رو گرفت ، نيم خيزش كرد بعد نشوندش و گفت :
ـ اگه نمي خواي مجبورت نمي كنم ، من تا به حال كسي رو مجبور به اين كار نكردم ، همه خودشون مي خواستند ، ولي تو ...
نگاهش رو از گلابتون گرفت و گفت :
ـ بلند شو برو .
گلابتون باورش نمي شد . ضربان تازه اي در وجودش مي زد . نا باور به آيدين كه رو گرفته چشم دوخته بود كه آيدين برگشت زيبايي وسوسه كننده شو از نظر گذروند بعد با اخم بلند شد ، كنار تخت ايستاد و با تحكم گفت :
ـ سريع بلند شو برو تا نظرم عوض نشده .
گلابتون هر چند بي رمق بود اما سريع از تخت پايين اومد و مانتو و شالش رو برداشته و خودش رو از اون اتاق بيرون انداخته بود بعد برداشتن كيف و موبايلش با عجله ساختمون رو ترك كرده و آيدين با اخم رفتنش رو نگاه مي كرد و به سيگارش پك مي زد . گلابتون ساعت ها تو خيابون ها چرخيده و به اونچه كه گذشته بود فكر ميكرد . خدا رو شكر مي كرد كه آيدين دربرابر گريه هاش نرم شده و او را رها كرده بود . براش مثل معجزه مي موند اما با اين حال ضربه بدي رو تجربه كرده بود . تجربه ي تلخش روحش رو عذاب مي داد . ساعت ها در كوچه و خيابون ها حيرون اشك مي ريخت و به كنايه و متلك و حرف هاي عابرين توجه نمي كرد ...
هر چند مورد تعرض آيدين قرار نگرفت ولي تا همون جا هم براش كافي بود . ضربه روحي بدي بود .
گلابتون نمي تونست زير نگاه هاي بيگانه ي خانواده ش آروم باشه ، شايد به خودش تلقين مي كرد ، هر چه كه بود حس مي كرد با شك و ترديد نگاهش مي كنند . به خاطر همين تصميم گرفت موضوع رو با مادرش در ميون بگذاره . مي دونست همه منتظر دونستن جزئيات اتفاق اون روز هستند . جز آهو كسي نمي دونست ولي وقتي تصميم گرفت به مادرش بگه قسمش داد كه پيش خودشون بمونه ، نمي خواست پدرش يا حتي دامون بدونن او با پسري رابطه ي دوستانه داشته و دعوتش رو براي خونه اش رفتن قبول كرده و از همه بدتر اون پسر شخصي نبوده كه انتظارش مي رفت .
صحبت با مادرش هيچ سودي نداشت جز سبك شدن . حالا مي دونست حداقل نگاه مادرش بيگانه نيست . ولي اون قدر سبك نشده بود كه بخواد به جلد قبلي اش برگرده .
romangram.com | @romangram_com