#ز_مثل_زندگی_پارت_205


حس مي كرد ديگه گلابتون مرده ، همون جا در خونه ي آيدين و حالا او يه دختر پژمرده بود كه در اتاقش كز مي كرد و اصرار هاي ديگران براي شاد كردنش بي اثر مي موند . هميشه به اين فكر مي كرد اگر آيدين ضربه ي جسمي به او مي زد چه مي شد ؟ وقتي اين افكار به ذهنش چنگ مي زد تنها چيزي كه مي تونست تصور كنه اينه كه بعد اون هرگز اجازه نمي داد نفس از قاب سينه ش رها شه ، بي شك خودش رو مي كشت . حتي تصورش هم كشنده بود .

او براي همان بوسيده شدن ها داشت سخت تاوان مي داد . گاهي شبها يا هر وقت به خواب مي رفت كابوس هاي گوناگون مي ديد و گاهي هم در بيداري از به ياد آوري اون روز و تصوير نزديك آيدين به خودش ، حالت روان گسيختي بهش دست مي داد . چشم و صورتش رو با دستش مي پوشوند و گاهي از پررنگ و پررنگ تر شدن آن خاطره ، از وحشت جيغ مي كشيد ...جيغ مي كشيد تا خاطره در ذهنش محو و محو تر شه ....

در نتيجه فرياد هاش خانواده اش به اتاقش هجوم مي بردند و سعي در آرام كردنش داشتند . گاهي هم به كمك قرص هاي آرامش بخش ، به خواب مصنوعي مي رفت .

تنها راه چاره خانواده اش تحمل وضعيت و مراجعه به روانپزشك بود كه بهشون اميد بهبودي مي داد اما به شرط صرف زمان .

***

ـ جانم ؟

ـ خيلي خري آهو .

ـ خر خودتي دختر ، خب مي گم جانم .

ـ دو ساعته پشت تلفن دارم اسمت رو داد ميزنم .

ـ خب چي مي گفتي ؟

ـ مرض چي مي گفتي ؟ حواست كجاست ؟

آهو خنديد و گفت :

ـ عسل جون بايد بگم برنا ادبت كنه ها ، چه بي ادب شدي .

ـ اون وقت كي تو رو ادب كنه ؟

آهو ياد فرزين افتاد . لبخندي زد و گفت :

ـ من نيازي ندارم ، ادبم تكميله ...

ـ اونم تو ؟؟؟!!!

آهو خنده كنان گفت :

ـ ساعت چنده برنا سر كارت گذاشته ؟

ـ برو گمشو . حالا يه ساعت ديگه مياد دنبالم .

آهو باز خنديد و گفت :


romangram.com | @romangram_com