#ز_مثل_زندگی_پارت_203
هنوز تو فكر بود كه دامون از روي مبل بلند شد عصبي سمت آهو رفت بازوي او را كشيد و گفت :
ـ آهو با تو ام ، محاله تو ندوني ...
صداش بالا رفت :
ـ آدرس اون عوضي رو بده ...
نازيلا خانوم دامون رو از او جدا كرد و گلابتون يقه ي لباسش رو كه بر اثر كشيده شدن پايين اومده جمع و جور كرد .
نازيلا : آهو رو چي كار داري ؟
دامون عصبي موهاشو به سمت عقب كشيد و گفت :
ـ تو ميدوني ...
آهو با صداي لرزوني گفت :
ـ نمي دونم ...قسم مي خورم ...نمي دونم ...
او واقعاً آدرس خونه ي آيدين رو نمي دونست ولي مي تونست از فرزين بگيره . اما خاله اش ازش درباره ي آدرس اون پسر يعني آيدين نپرسيده بود حتي شوهر خاله ش و نتيجه مي گرفت دادن آدرس به دامون كه غيرتي و عصبي شده فايده اي نداره .
با بغض گفت :
ـ فكر مي كني من چيزي رو پنهون مي كنم ؟ ...اون وقت چرا ؟
دامون انگشتش رو با تهديد تكون داد و گفت :
ـ تو آدرسش رو نمي دوني ديگه ؟
آهو بغضش رو فرو برد و گفت : نه نمي دونم .
نازيلا : دامون برو بشين سر جات .
دامون عصبي خودش رو روي مبل انداخت و نازيلا خانوم قرصي با يه ليوان آب سر كشيد و گفت :
ـ آهو خاله ، مرسي كه اومدي ، من سرم درد مي كنه ، دارم ميرم استراحت كنم ، گلابتون هم خوابه ، اگه مي خواي برو .
آهو سرش رو پايين انداخت خيلي آروم "چشم " گفت و سمت در رفت . داشت به اين فكر مي كرد كه حالا همه فكر ميكنند فقط يه مزاحمت از طرف يه پسر براي گلابتون بود ، آخر و عاقبش چي ميشه ؟ تا كي قضيه پنهون مي مونه ؟
دامون اگه بدونه گلابتون با پاي خودش به خونه ي اون پسر رفته چي مي كرد ؟
romangram.com | @romangram_com