#ز_مثل_زندگی_پارت_202

رادمان : در خونه شون بازه ، بيا اينجا خانوم .

مهرناز : شكر خدا برگشته ؟

رادمان : چرا آهو بهمون خبر نداد .

همون موقع در اتاق باز شد ، آهو ايستاد و گفت :

ـ ببخشيد يادم رفت اطلاع بدم .

آن دو به گلابتون كه نگاهش رو به زانو هاي خميده ش دوخته بود انداختند بعد به صورت خيس از اشك آهو .

مهرناز : گلابتون ، دختر سرت رو بالا بگير ببينمت ...

كنارش رفت ، نشست و دست هاي يخ زده شو در دست گرفت .

ـ دختر چه اتفاقي افتاد ؟

سرش رو در سينه اش فشرد و گفت :

ـ خاله جون چت شده ؟

گلابتون مثل مجسمه سرد و ساكت در آغوشش افتاده و حتي اشك هم نمي ريخت .



***

آهو پشت در اتاق ايستاده بود كه نازيلا خانوم اومد بيرون و در رو بست .

ـ چي شد خاله ؟

ـ خوابيد .

ـ چيزي نگفت ؟

نازيلا خانوم نگاهي به او انداخت ، آهو معذب شد و سرش رو پايين انداخت .

نازيلا : فقط بي صدا اشك ريخت .

آهو در افكارش پرسه مي زد . پس اگه گلابتون سالم بود ...

آهو از بي نتيجه موندن افكارش بيزار بود . نتيجه گرفت كه آيدين قصد تعرض به گلابتون رو داشته و گلابتون طوري خودش رو از او دور كرده ولي بعد چند ساعت تاخير به خونه برگشته بود . حدس مي زد بهم ريختن گلابتون هم براي رفتار آيدين باشه .

romangram.com | @romangram_com