#ز_مثل_زندگی_پارت_201


ـ اميدوارم همين جا ختم به خير بشه ، حالش كه مساعد نشون نمي ده ، اون آشغال چه بلايي ...

فرزين اون رو دعوت به آرامش كرد و آهو بعد برداشتن كليد خداحافظي كرد و فرزين گفت كه اونو در جريان بگذاره .

آهو سمت حياط دويد . گلابتون ديگه پشت در نبود . با تعجب اطراف حياط چشم گردوند . اون قدر هر گوشه كناري رو سرك كشيد كه به نفس نفس زدن افتاد . آخر سر سمت خونه دويد و با كليد در رو باز كرد ، صداي هق هق اونو سمت اتاق گلابتون كشوند . در رو باز كرد ، گلابتون تو تاريكي روي زمين نشسته و در حالي كه دستش رو حايل صورتش كرده هق هق مي كرد . آهو به پنجره باز اتاقش نگاه كرد بعد كليد از دستش افتاد و صدا داد .

لحظه اي صداي هق هق گم شد و گلابتون دستش رو پايين كشيد و به او نگاه كرد بعد دوباره سمفوني هق هقش راه افتاد . آهو سمتش دويد ، كنارش نشست ، بغلش كرد و گفت :

ـ گلابتون ، گلابم چته ؟ ...چت شده ؟

گلابتون بي وقفه هق هق مي كرد . تا جايي كه اشك هاي آهو هم سرازير شد .

ـ گلاب ...به من بگو ...اون ...اون چه بلايي سرت آورد ؟

گلابتون به آرامي آغوش او را پس زد و بلند شد . آهو هم با او بلند شد و چراغ هاي اتاقش رو زد . گلابتون جلوي آينه ايستاد . با ديدن خودش فرو ريخت و اشك هاش پر بهانه تر باريد ...

كم كم نزديك آينه رفت . ديگه خودش رو تو آينه نمي ديد ، يه دختر شكسته و پژمرده ،او مرده بود ...

با اين افكار زانو هاش لرزيد و دوباره نقش زمين شد . آهو سمتش رفت و شونه هاشو كه از هق هق مي لرزيد شروع كرد به ماساژ دادن ...

بعد دقايقي كه گلابتون آروم شد آهو رو به روش نشست و سعي كرد به وارسي او حتي گردن و دست هاشو چك كرد ، آيدين با اينكه بوسه دهنده قهاري بود اما باز لب پاييني گلابتون كمي ورم داشت . آهو چونه شو بالا گرفت و گفت :

ـ گلاب خوبي ؟ جوابم رو بده .

گلابتون دست او رو گرفت و با بغضي كه نفس كشيدنش رو سخت كرده بود و كلمات رو در حنجره ش مي لرزوند گفت :

ـ نه ...نه ...خوب نيستم ....

ـ معلومه ، رنگت پريده ...

با شك و ترديد نگاهش كرد ، حرفي كه از بيانش مي ترسيد رو به ناچار پرسيد :

ـ پيش آيدين بودي ؟ ...اذيتت كرد ؟ اون بهت دست درازي كرد .

گلابتون نگاه بي فروغش رو به او انداخت و زد زير گريه . آهو ناباور نگاهش كرد و خشكش زد . دستاش توسط دست هاي گلابتون كه تو حال خودش نبود فشرده مي شد و درد مي گرفت.

صداي باز شدن در حياط كه اومد . آهو بلند شد و گفت :

ـ يا مامان و باباي منن يا خاله اينا .

گلابتون با ترس به در نگاه كرد . دوست داشت بميره . آهو اشك هاشو پاك كرد و كنارش نشست و حرفايي كه خودش به خانواده اش گفته بود رو شرح داد ولي گلابتون عميقاً گوش نمي داد ، برايش هيچ چيز اهميتي نداشت . دوست داشت بميره .


romangram.com | @romangram_com